صبری دگر باید.
صبری دگر باید.
هنگامی که به چشمهایش نگاه کردم، غمی نهفته در انتهای آن دیدم. دوست نداشتم از ماجرا خبردارشوم ولی دوست داشتم به او بگویم که صبری دیگر باید. موقعی که می خواستم این کلمه را بیان کنم، فکر کردم که چگونه حرفی بزنم، چون که خود در موقعیتی هستم که دیگر توان صبر بر مشکلاتی که پیش آمده را ندارم. گاهی اوقات؛ شاید در گاهی اوقات می خواهم از خدا بخواهم که دیگر مرا برای امتحان در نظر نگیرد و چون افراد عادی بنگرد ولی دلم گواهی می دهد که این بار حتماً با موفقیت از این آزمون سترگ بیرون می آیم.
می دانم که مشکلات آدمی در دو حالت خود را رو می نمایاند. حالت اول موقعی که فرد خود سبب پیدایش آن شود و حالت دوم موقعی که اراده آن از حیطۀ فرد خارج باشد. در حالت دوم فقط باید صبر کرد و صبر.
حالا که فکر می کنم؛ می فهمم و می دانم که با انسانهای بزرگ فاصلۀ زیادی دارم چون؛ صبری چون آنان ندارم. به خودم می گویم که بزرگ باش و بر مصائب صبر داشته باش ولی در عین حال با خودم زمزمه می کنم مگر آدمی چقدر توان مقاومت دارد.
می دانم که با صبر بر مشکلات است که روح آدمی جلا می یابد و فرد دوست داشتنی، دلنشین و مورد احترام می گردد. می دانم که خداوند همۀ بندگانش را مورد آزمایش قرار می دهد و آنان که صبورترند در موقعیت های دشوارتری قرار می گیرند. و می دانم آنانکه صبورترند بیشتر به اسرار آفرینش پی می برند و در دلهایشان چنان آرامشی حاکم می گردد که انگار آن را به خدا سپرده اند.
گرچه تا مرز بی صبری رفته ام ولی برمی گردم و می گویم که این بار نیز مثل همیشه می خواهم از این امتحان با موفقیت عبور کنم تا آزمایش دشوارتر از راه رسد.